عشق یا نفرت-Love or hate تلخی مرگ و شیرینی زندگی آنقدر ارزش ندارد که شرافت خود را زیر پا بگذاریم.
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آخرين مطالب
لینک دوستان
لینک های مفید |
شاید هر کدوم از شماها یه تجربه عشقی داشته باشید،شاید به عشقتون رسیده باشین شایدم هم بنا به دلایلی شکست خورده عشق باشین.خیلی خوشحال میشم که داستان عشق من رو بشنوید. زندگی عشق من با یه هوای بارونی،توی پارک و...شروع نمیشه.بگذریم که چه جوری باهاش آشنا شدم.خیلی دوستش داشتم،خدا سر شاهده یه بار حتی یه بار هم بهش دست نزده بودم یه عشق پاکه پاک،یه رابطه صاف و صادقانه.جوری بودیم که همدیگه رو میپرستیدیم.چند ماه بعد از رابطمون فهمیدم که ایشون سرطان خون دارن.هیچ منتی نیست ولی تمام جون،عمر و پولم رو واسش گذاشتم تا خوب بشه.زمانی که فهمیدم سرطان داره خیلی ناراحت شدم.رفتم مشهد،از خدا و امام رضا خواستم خوبش کنه،به خدا گفتم:خدایا من طاقت ندارم من رو اینجور امتحانم نکن.با خدا یه معامله کردم.گفتم خدایا عشقم رو شفا بده در عوضش مریضیش رو به من بده.شاید واسه خیلی از ما آدمها این دعا سخت باشه ولی من خودم خواستم،چون عشقم بهش پاک و صادقانه بود.6ماه گذشت خوب شد،خیلی خوشحال شده بودم.ولی این وسط توی دلم یه رازی داشتم،راز من این بود که خدا معامله ای که باهاش کردم رو قبول کرد،عشق من خوب شد و من سرطان گرفتم.ناشکری نکردم،از خدا گله مند نشدم چون همیشه به خدا اعتقاد داشتم و دارم و مطیع حکمت کارهاش هستم.1ماه بعد به عشقم گفتم که من سرطان گرفتم،خدا سرشاهده تا فهمید گوشی رو قطع کرد.من فکر میکردم که ناراحت شده و حالش بد شده.تا چند روز ازش خبری نبود،خودش زنگ زد و گفت بیا فلان جا کارت دارم.من هم خوشحال رفتم سر قرار،ولی انتظار هر چیزی رو داشتم به غیر از حرفی که بهم زد.ایشون اصلا ناراحت بنده نشده بودن و حرفی که بهم زدن این بود: علی آقا من با یه آدم سرطانی رو به موت نمیتونم زندگی کنم،شما خواه ناخواه مردنی هستین.بین ما همه چیز تموم هست دیگه هم نمیخوام ببینمت. من هیچی نمیگفتم و داشتم اشک میریختم،نه بخاطر حرفهاش،بخاطر حکمت خدا.ایشون اصلا زحمت یه دعا رو هم نکشیده بودن و تقاضای جدایی کردن.من با تمام علاقه ای که بهش داشتم گفتم باشه حرفی نیست جدا میشیم. من به یه چیزی بالاتر رسیده بودم اون هم به عشق خدا،یه عشقی که پاکی و صداقت حرف اول رو میزنه و دیگه توی دلم جایی واسه یه عشق زمینی نبود.شاید رفتارش از نظر شما عزیزان بی رحمانه باشه،ولی اون لیاقت یه عشق پاک رو نداشت.من الان تنهام و تنهایی هام رو با خدا پر میکنم.هیچ وقت ناامید نشدم چون تا خدا هست دلیلی برای ناامیدی نیست.من الان نزدیک 1سال هست که سرطان گرفتم،هیچ وقت هم خودم رو نباختم چون خدا را با تمام معنا پیدا کردم،چون به رسالت وجودی و آفرینش خودم پی بردم و به دنبال شکوفا کردن استعدادهام هستم. توی این 1سال هیچ وقت نفرین و یا آه برای عشقم نکشیدم و واسش آرزوی خوشبختی کردم.این داستان عشق من بود. بچه ها من از زندگیم خیلی راضی هستم،از شما میخوام به این حرفم فکر کنید که عشق شما چقدر ارزش داره واستون؟شما را به خدا نزدیک کرده یا دور؟ امیدوارم از داستان عشق من نکته لازم رو گرفته باشین.منتظر نظرات شما هستم. نظرات شما عزیزان: موضوعات مرتبط: برچسبها:
|
درباره وبلاگ تا خدا هست دلیلی برای ناامیدی نیست.
آرشيو مطالب
لینک های مفید
امکانات وب
IranSkin go Up ![]()
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |